من در سرزمینی زندگی میکنم که بعضی آدم هایش حیوان هایی بیش نیستند.

 

مظلوم را، زیر کفش هایشان له میکنند.

تاریخ را، وقیحانه جلوی چشم همگان تغییر میدهند.

کتاب را، با کمال بی رحمی میسوزانند.

دین را، اگر برای خواسته هایشان مفید نباشد نمیبینند.

وحشت را، باعث لذت ابدی خود میدانند.

نابودی را، دیدند ولی ذره ای اهمیت ندادند.

تفنگ را، ساختند برای هرچه که تصور برتری داشت.

زمان را، با پوزخند به گوشه ای پرتاب کردند.

خانواده را، قربانی اشک هایشان کردند در انتظار.

طبیعت را، میکشند و مردن مهم نیست اگر در راه هدف باشد.

حرف را، خنجری میکنند فرو رفته بر قلب همگان و گوشهایشان را گرفته اند.

انتخاب را، بیهوده ترین کار میدانند "برای پایینی خودت تصمیم بگیر"

زندگی را، در مشت گرفته و تکه تکه اش میکنند.

 

من در سرزمینی زندگی میکنم که بعضی آدم هایش مهربان تر از بارانند.

 

ظلم را، میبینند ولی برای زندگی بقیه دم نمیزنند.

تاریخ را، سینه به سینه نقل میکنند برای جاودانه شدن.

کتاب را، مینویسند با تک تک کلماتشان.

دین را، چشمه جوشان موهبتی میدانند پایان ناپذیر برای تشنگان.

وحشت را، با آغوش هایشان خنثی میکنند.

نابودی را، هربار در جایی هیچ کس امیدی ندارد شکست میدهند.

تفنگ را،سگ های سنگی دست آموز همان حیوان ها میدانند.

زمان را، بیشتر از هرچیزی درک میکنند زمان آنها و آنها زمانند.

خانواده را، پشتوانه همیشگی میکنند برای رفتگان.

طبیعت را، همچو مادری که نفس زندگانی دمید برایشان مقدس میشمارند.

حرف را، مانند مرهمی روی زخم خنجر ها میگذارند.

انتخاب را، الگوی اول زندگی خود قرار دادند.

زندگی را، زندگی میکنند.

 

من در سرزمینی زندگی میکنم که بعضی آدم هایش فقط نگاه میکنند.