نوت معرفی | گوشِ شنوایِ آقایِ ماهی | داستان های lefv غنچه شوید
𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌

𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌

The angel who fell from heaven
Marcis March
Marcis March
trovare la luna

trovare la luna

-هر روز آدم های زیادی رو میبینم، باهاشون حرف میزنم و از کنارشون میگذرم. آدم هایی که هر کدوم با بقیه فرق میکنن. لباساشون، حرفاشون، نگاهشون، خنده هاشون و فکراشون منحصر به خودشونه و یه جورایی کارم اینه که این تفاوتا رو توی آدم ها پیدا کنم. آدم هایی که هیچ وقت بیشتر از یکی دوبار نمیبینمشون. آدم هایی که نگران نیستم چجوری جلوشون دیده میشم یا حرف هام چقدر ممکنه احمقانه به نظر برسه چون میدونم هیچ کدوم قرار نیست یادشون بمونه. اگه چند روز بعد ازشون درباره حرفام بپرسم بعید میدونم حتی خودمو بشناسن. این باعث میشه بتونم راحت تر احمق باشم و بیشتر خودم رو بروز بدم.

 

-اون یه آدم معمولی نبود. همه ی آدم ها باهم فرق میکنن ولی تفاوت های اون تو ذوق میزدن. اون از چهارچوب تضاد های معمولی رد کرده بود، مثل یه نقطه سفید بین بینهایت رنگ مختلف. من هم یه آدم معمولی نبودم. اینو نشون نمیدادم اما وقتی اون بهم نگاه کرد، میدونم که اینو فهمید. نگاهش کردم و ازش خواهش کردم که بره، که جلو نیاد، که نذاره کسی بفهمه. و وقتی رفت من هم پشت سرش راه افتادم. عقب رو نگاه نکرد ولی میدونستم که میدونه دارم دنبالش میرم. میدونست کجا باید صبر کنه و کجا ادامه بده و جایی ایستاد که نه خودش دیده بشه و نه من.

 

-از اون روز به بعد همیشه اونجا منتظر میموند. منتظر من. من هم همیشه به اونجا میرسیدم. به اون. من از حرف های آدم های معمولی بهش میگفتم و اون از علاقه ی غیرمعمولیش به ماه. روز ها حرف های غیر ضروری و خنده های مصنوعی و فحش های مختلف رو میشنیدم و شب ها داستان های بی پایانش درباره ماه. شب اول خودمون بودیم، شب دوم ستاره شدیم و شب بعدی کرم شبتابی که عاشق انعکاس روی دریاچه شده. داستان هرشب با شب قبل فرق میکرد و به نظر میرسید هیچ وقت قرار نیست این روند تموم بشه. و من هم قرار نبود هیچ وقت از این روند خسته بشم.

 

-من میدونستم اون اونجاست. میدونستم همیشه هست و همیشه برام قصه ی جدید داره، اما نمیدونستم چجوری به اونجا میرسه، نمیفهمیدم چیا میبینه و چیا میشنوه تا بتونه قصه هاش رو تعریف کنه. من هر روز میگفتم چی شنیدم و اون نمیگفت. فقط از ماه حرف میزد که حداقل شب ها آروم بخوابم. من وادارش میکردم حرف بزنه ولی جلوش رو میگرفتم چون میخواستم چیزی رو بشنوم که لازم داشتم و به این فکر نمیکردم که شاید اون هم بخواد استراحت کنه. اون هم عجیب بود، مثل من و من اینو فراموش کرده بودم.

 

-کسی جز من اون رو نمیشناخت. همونطوری که خودم هم نمیشناختن. معلوم نبود کجاست و من حتی نمیدونستم کجا باید دنبالش بگردم. نمیدونستم بگم چه کسی رو گم کردم و نمیدونستم از کی بپرسم که بتونه کمکم کنه پیداش کنم. با گم کردنش فهمیدم خودم هم گم شدم و کسی نیست که پیدام کنه. ولی من بد عادت شده بودم. بدون قصه ی ماه خوابم نمیبرد و باید ازش عذر خواهی میکردم. چهل و دو روز دنبالش گشتم و چهل و دو شب همونجا نشستم و به ماه نگاه کردم. بدون هیچ دلیلی. صبر کردم چون این بار من کسی بودم که منتظر نشسته و اون کسی بود که باید میرسید.

 

-روز چهل و سوم پیدا شد. آدمهای غریبه بهم گفتن که پیدا شده و باید من رو ببرن پیشش. آدمهای عادی ای که تا قبل از این نه من اونارو میشناختم، نه اونا من رو. جایی که پیداش کرده بودن خیلی دورتر از جایی بود که هرشب به ماه نگاه میکردیم. ما شب ها از یه روزنه کوچیک بین دیوار های ضخیم به ماه نگاه میکردیم و اون توی دشت گندم پیدا شده بود. دشت گندمی که پر از نور خورشید بود. بهم گفتن وقتی رفته خواب بوده و من میدونستم مهتاب اطرافش میتابیده. بهم یه تیکه کاغذ سیاه شده و گل آفتابگردونی دادن که از سرش رشد کرده بود. من باور نمیکردم و انگار براشون مهم نبود. رفتن. من دستخطش رو ندیده بودم ولی انگار خط های سیاه رو خودش کشیده بود.

 

-«من امشب میرم درحالی که خواب ماه رو میبینم. ماه سفیده و بزرگه. تو روشنی و زردی. قبل تو، من ماه بودم و حتی خودم هم نبوده. الان ماه هست و تو هستی و فکر تو و پرتو های خورشید که از خنده هات به من میرسن. من امشب میرم درحالی که خواب ماه رو میبینم و به خورشیدم فکر میکنم. توی سر من گل آفتابگردون بزرگیه که به تو نگاه میکنه و ماهی که برای تو قصه میگه.» 

 

------------------------------------

 

--من آفتابگردون و نامه رو نگه داشتم.

-عنوان ایتالیاییه. فرانسوی نیست.

-همونجوری که گفتم این پست مال یکی از صحنه های انیمیشن It`s such a good day محصول 2011 عه. امتیازاش بالاست و موضوعشم واسه من خیلی جذاب بود. (درباره اختلال حافظه ست) اینا همه رو گفتم قبلا ولی تاکید روش خالی از لطف نیست.

-عام اصل داستان این عموهه خیلی با چیزی که من نوشتم فرق میکنه. خیییییلیییییی. فقط مرگشون یکیه. توی خود فیلم حتی شخصیت اصلی هم نیست. یه جایی فقط بهش اشاره میشه و درواقع میشه عموی بزرگ مادربزرگ بیل (شخصیت اصلی)

-مغزم خیلی ضعیف شده و نمیتونم داستان رو بهم بچسبونم. برای همین انگار تیکه تیکه جداست. غصه میخورد*

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - يكشنبه, ۸ آبان ۱۴۰۱، ۰۶:۰۶ ب.ظ
  • ۱۴۵ : views
  • ۱۱ : Likes
  • ۱۵ : Comments
  • : Categories

زنگ تفریح چهارم

سلام. هه هه~

خب اینجوری نیست که نخواسته باشم بیام. چرا اتفاقا خیلی ناراحتم که مهرم هیچ پستی نداره. ولی نمیتونستم تصمیم بگیرم چی میخوام بگم و چی لازمه بگم. کلی باید روی خودم و اینجا کار میکردم تا ببینم چی میخوام و تو این دوره حرفامو جای دیگه زدم در هر موردی. لازمم نمیبینم بیارمشون اینجا و دوباره بگمشون از اول. باید بگم که یه موضوعی پیش اومد که گفتم اگه برای این چیزی ننویسم اسممو عوض میکنم*. بعد دیدم نمیتونم بنویسم واقعا ولی میتونم واسه آب شدن یخم همینجوری حرف بزنممم.

عام خب اومدم دهم. ریاضی. این مهم ترین خبریه که دارم. همکلاسیام همونان که بودن. خوشحالم. خیلی کاریشون ندارم یعنی اگه بخوام یا حوصله نداشته باشم راحت میتونم خودم تنهایی کل روز برم این ور اون ور فارسیر بخونم.* ولی اگه توی کلاس نبودن دیگه خوش نمیگذشت. سر کلاس حرف میزنن، شوخی میکنن، رد میدن، تیکه میندازن، منم فقط انقدری توی جمعشون هستم که بخندم و معلما توی اکیپشون منم حساب کنن.

 

گفتن برای زنگ ورزش چند تا گروه بشیم و بیشتر بچه ها رفتن تو تیم والیبال و هندبال. فقط سه نفر توی تیم بدمینتون بودیم. الان نه تنها شدیم شیش نفر بلکه نیم ساعت آخر حداقل چهار پنج نفر از تیمای دیگه هم میان باهم بازی کنیم و در کمال تعجب بازیشون خوبه و رو اعصاب نیست. یه بارم اون اوایل مهر یه برگه بهمون داده بودن که استعدادامونو توش بنویسیم. توش وبلاگ نویسی هم بود. اینکه چند تا از بچه ها گفتن عه نگار میتونی اینو پر کنی کلی قلبمو گرم کرد> تو کلاسمون دوتا نگار داریم و دو نفریم که قدمون از 150 کمتره. باحاله.

 

درسامون نسبتا زیاد تر شده ولی باحاله. هندسه و شیمی رو کلا دوست دارم. از معلم فیزیک خوشم میاد ولی نمیتونم مسئله های چگالی رو حل کنم.. ریاضی هم هیچی. یکی نیست بگه خب زن تو وقتی فقط جزوه فصل اولت 109 صفحه ست اونم حل شده. چرا میگی کلی چیزارو با اینکه تو اون کوفتی هست دوباره تو دفترامون بنویسیم.... نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم خلاصه. برای بقیه درسا معلمای دینی و زبانو دوست دارم و بقیه یا قابل تحملن یا نظر خاصی ندارم.

 

پارسال که حانی دهم بود گفت ما داریم زیرلایه هارو یاد میگیریم و خیلی خوبه. امروز ما دقیقا قبل از زیرلایه ها استپ کردیم. ولی همین مدل کوانتومی و طیفای رنگی و اینا (و مثالایی که معلممون میزنه البته) انقدر باحالن که همه سر کلاس مراحل «ها؟ ها. هاااا. واااووو» رو پشت سر میذاریم. هربار بدون استثنا همینه. هندسه ام به خاطر منطقی بودنش باحاله. فعلا امتحان فیزیک و زبان و ریاضی و جغرافیا و دفاعی رو دادم فردا ادبیات داریم فرداش شیمی چهارشنبه دینی و عربی شنبه هم هندسه. شاید اگه امتحان این دوتارم بدم دیگه ازشون خوشم نیاد نظری ندارم.

 

جو مدرسه هم آرومه. تو مهر یه بار دهما رو نگه داشتن گفتن دیگه دست ما نیست و اگه کاری کنین پروندتون میره دست اداره. کار خاصیم نمیکنیم فقط علاوه بر کلاس توی راهرو و حیاطم مقنعه نمیپوشیم. من جاهایی که مردی نباشه نمیپوشم. (و چشمانمان پر ز زیبایی شده) ولی چهارشنبه یهو فقط و فقط برای شادی روح و روانمون شروع کردن آهنگ گذاشتن که بچه ها رفتن تو حیاط نشستن و دیگه نیومدن تو کلاسا تا ظهر. یه سریمونو مجبور کردن بیایم بالا از وسطش و زنگ تفریح دوم گفتن کسی از کلاسش بیرون نیاد فقط معلما عوض شدن. هیچکسم حق بیرون رفتن نداشت. یکی از بچه ها از بس دسشویی داشت گریه شد.. بعد اینگونه. دیروز که مامان اومده بود مدرسه مدیرمون گفته بود اصلا توقع همچین برخوردی رو نداشتن و خلاصه قالب تهی کرده بودن. خوشحالی*

 

خیلی فیلم دیدم این چند وقت. انقدری شدن که بتونم یه جا بنویسمشون. خیلی وقته برای کتابام و فیلمام همچین چیزی میخوام و الان یهو حوصلم اومد. ولی فقط واسه اعلام کردنش حوصله ندارم نه واسه انجام دادنش. هروقت تونستم گشادیسممو کنترل کنم خبر میدم بهتون> keep waiting. همین دیگه. حرفام تموم شدن.

 

*عام نمیگم چیه ولی از اونجایی که به نظرم فیلمش باید بیشتر دیده میشده بهتون میگم که برین ببینین.

اسمش It`s such a beautifull day هست و یکم سایکو طوره. من فقط برای یکی از صحنه هاش میخوام بنویسم.

*بچه ها بهم اعتماد کنین سلیقه بیانیون تو کتاب خوندن بهترینه. من هم فارسیر که سمفونی ازش میگه و هم هیولاشناس که سینیور راجع بهش حرف میزنه رو خوندم. و عرضم به خدمتتون که برین از خودشون بپرسین من هرچی بگم کم گفتم. فقط میتونم بگم که میتونین راحت اعتماد کنین. as I said before.

*یادم رفت که بگم عینکی شدم و عینک بهم نمیاد.. موهامم کوتاه کردم دوباره. کلا جدید شدم. الان میفهمم عکسای بچگیم واقعا عکسای خودمن و کیوته.

*اینجا هنوز یکم کار داره و اون کارا دیگه از دست من بر نمیاد. باید برم به فرهان بگم. شما فعلا همینجوری بزرگواری و صبوری کنین:دی

Notes ۱۵
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - پنجشنبه, ۲۴ شهریور ۱۴۰۱، ۰۳:۱۵ ب.ظ
  • ۲۰۱ : views
  • ۹ : Likes
  • ۵ : Comments
  • : Categories

500 روز بعد

 

هنوزم شک دارم که 500 هست یا نه ولی بهرحال. تبریک^^

Notes ۵
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - دوشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۱، ۰۷:۳۰ ب.ظ
  • ۱۸۶ : views
  • ۱۳ : Likes
  • ۱۰ : Comments
  • : Categories

زردآبی

 

آبی پسری بود با چشم هایی به رنگ دریا، همسایه‌ی سمت چپ خانه‌ی زرد، دختری با چشمانی به رنگ خورشید. هر روز صبح زرد از خانه‌ی سمت راست می‌آمد، رد می‌شد، لبخند می‌زد. دل آبی، آب می‌شد، ذوب می‌شد، پایین می‌ریخت، ذره ذره درونِ تهی و خالیِ آبی را پر می‌کرد. روز بعد زرد می‌آمد، لبخند می‌زد، دل های آب شده را با خودش می‌برد، درون چاله ای می‌ریخت، می‌خواست بگوید دوستشان دارد؛ نمی‌توانست. هم دل های آب شده را دوست داشت، هم آب نشده هارا، هم صاحبشان، می‌خواست از ته قلبش بگوید دوستشان دارد، اما نمی‌توانست. می‌نشست کنار چاله ای که از دل های آب شده پر شده بود، گریه می‌کرد. می‌دید گریه هایش سرازیر شدند، آنها را جمع می‌کرد، درون چاله ای دیگر می‌ریخت، باز گریه می‌کرد، اشک هایش که تمام می‌شد، می‌رفت. هیچ وقت برنمی‌گشت، دو بار از جلوی خانه‌ی آبی رد نمی‌شد. صبر می‌کرد صبح که می‌شد دوباره از خانه‌ی سمت راست می‌آمد، رد می‌شد، لبخند می‌زد. دل آبی را آب می‌کرد، می‌برد، گریه می‌کرد، بر نمی‌گشت.

سالها می‌گذشت و جریان همین بود. زردِ کوچک آبیِ کوچک، زردِ جوان آبیِ جوان، زردِ میانسال آبیِ میانسال، فقط لبخند می‌زدند و دل می‌بردند و نمی‌آوردند. همه فکر می‌کردند بین خانه ها در هست، دیوار بود. می‌گفتند بین زرد و آبی حرف هست، شعار بود. پچ پچ می‌کردند که بین دستانشان لمس هست، بین چشمانشان دل بود. زرد می‌خواست کاری بکند، می‌خواست در دفاع از عزیزش چیزی بگوید، می‌خواست بگوید دوستش دارم، هم خودش را هم دلش را هم چشمانش را، نمی‌توانست. می‌ترسید. می‌ترسید آبی بشنود و غصه بخورد، بشنود و عصبانی بشود، بشنود و دیگر به او دل ندهد. می‌خواست خودش زودتر بگوید، می‌خواست خیلی زودتر بگوید، حتی زمانی که آبی هنوز دل نمی‌داد هم می‌خواست بگوید، نمیتوانست. دلش خوش بود به لبخند زدن ها و دل بردن ها و نیاوردن ها. 

اما خبر نداشت، زرد نمی‌دانست حتی اگر هم بتواند حرفی بزند آبی نمی‌شنود، حتی اگر بقیه هم چیزی به او بگویند نمی‌فهمد. آبی معنای هیچ حالتی جز لبخند را نمی‌داند، زرد هم کاری جز لبخند زدن بلد نیست. هردو ناقص بودند و فقط همین را می‌دانستند. چیز های بیشتری برای فهمیدن بود، نمیخواستند. به خیالشان لبخند زدن ها و دل بردن ها و نیاوردن ها کافی بود، اما نبود. چون روزی دل های آبی همگی آب شدند، آبی ضعیف شده بود، بدون دل نمیتوانست، زرد دل هایش را پس نیاورده بود. روز بعد آبی نبود. زرد منتظر ماند، نگاه کرد، لبخند زد، آبی نیامد. زرد فهمید، غصه خورد، گریه کرد، اما این بار بعد از تمام شدن اشک هایش نرفت، صبر کرد تا دلش آب شد و از چشمانش بیرون آمد، قلبش شکسته بود. تکه های شکسته‌ی قلبش و آب شده های دلش را جمع کرد، پرت کرد بالا. دل های آب شده‌ی آبی را جمع کرد، پاشید روی زمین. برای اولین بار برگشت، خانه‌ی آبی ساکت بود، زرد هم اگر میخواست حرفی بزند نمیتوانست، تنها آبی را بغل کرد و روز بعد زرد هم نبود. 

اشک های زرد و دل های آب شده‌ی آبی غمگین شدند، بزرگ شدند، سنگین شدند، آدم ها به یکی گفتند دریا، به یکی خورشید. حالا سالها گذشته اما هنوز خورشید هر روز صبح از خانه‌ی سمت راست می‌آید، به دریا نگاه می‌کند، قطره قطره دل دریا را بخار می‌کند، دل می‌برد، می‌خواهد در گوش ابرها بخواند دریا را دوست دارد، نمی‌تواند. غروب می‌کند. ابرها غصه می‌خورند. غصه راه گلویشان را می‌بندد، گریه می‌کنند که غصه ها آب بشوند. غافل از اینکه غصه های آب شده به دریا باز می‌گردند. دریا بدون شنیدن چیزی غمگین می‌شود، آبی می‌شود، سنگین می‌شود. اما بازهم منتظر فرداست که خورشید بی صدا طلوع کند، لبخند بزند، دل ببرد، بر نگرداند.

 

-------------------

 

-قرار بود تعادل ایجاد کنم و صبر کنم کم کم پست بذارم ولی دیشب تا نزدیکای سه نشستم پاش و امروز شیش بیدار شدم. از اونجایی که یه ساعت توی هواپیما بودیم کلی خسته بودم کلی خسته ترم شدم. نمیتونستم نگهش دارم و پاکش نکنم.

-شما خیلی ادبی مینویسین یه جوریتون نمیشه؟

-ایده‌ی اولیه یه دختر به اسم دریا بود که کل چشماش آبی بود. (سفیدی نداشت اصلا) بعد این گریه میکرد گریه هاش میشدن دریا. ولی تهش شد این. شاید اونو تو یه پست جدا نوشتم.

-نمیدونم باید بذارمش بین داستانا یا افسانه ها..

-لطفا زرد و آبی رو دوست داشته باشین. من میدونم قرمز و آبی یا آتیش و آب یا خورشید و ماه داستانای خیلی قشنگ تر و بهتری میسازن. ولی همینجوری برای من عزیزن.

Notes ۱۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - يكشنبه, ۶ شهریور ۱۴۰۱، ۰۱:۳۰ ق.ظ
  • ۲۲۷ : views
  • ۶ : Likes
  • ۱۰ : Comments
  • : Categories

زنگ تفریح سوم: پی نوشت

 

من کلی نگشتم پستای پی نوشت قبلی رو پیدا کنم که دوباره یادم بره چی میگفتم اولشون-_-

دوباره امتحان میکنیم.

Notes ۱۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - سه شنبه, ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ۰۲:۲۱ ق.ظ
  • ۲۳۴ : views
  • ۱۲ : Likes
  • ۸ : Comments
  • : Categories

یک نفس زندگی

 

ازش پرسیدم زندگی می‌کنی؟

در جوابم عمیق ترین نفس دنیا رو کشید.

و مرد.

Notes ۸
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - يكشنبه, ۲۶ تیر ۱۴۰۱، ۱۲:۰۰ ق.ظ
  • ۹۸ : views
  • ۰ : Comments
  • : Categories

~em

استرس دارم. ولی این تنها حسی نیست که دارم.

Notes ۰
این مطلب قابلیت کامنت گذاری ندارد
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - شنبه, ۱۸ تیر ۱۴۰۱، ۰۶:۰۰ ب.ظ
  • ۱۰۴ : views
  • ۶ : Likes
  • ۸ : Comments
  • : Categories

Sea lavenders

افسانه ها میگن زمین اولش فقط خشکی های سفت و سنگی بوده.

Notes ۸
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - سه شنبه, ۱۴ تیر ۱۴۰۱، ۰۲:۰۶ ق.ظ
  • ۲۰۰ : views
  • ۸ : Likes
  • ۱۱ : Comments
  • : Categories

زنگ تفریح دوم: بیز! (اصلاح شده)

 

خب. نمیدونم چجوری باید شروعش کنم..

Notes ۱۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - چهارشنبه, ۲۵ خرداد ۱۴۰۱، ۰۱:۱۵ ق.ظ
  • ۱۸۵ : views
  • ۱۰ : Likes
  • ۴ : Comments
  • : Categories

ˌkɑːdɪəʊˈmɛɡəli

 

قلبِ من، برای دوست داشتنِ تو، زیادی کوچیک بود.

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
۱ ۲ ۳ ---- ۱۱ ۱۲ ۱۳ بعدی