- پست شده در - شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۰۳:۰۹ ق.ظ
- ۱۷۸ : views
- : Likes
- ۱۱ : Comments
آهنگ بیکلام کوتاه.
آهنگامو چند سال پیش پاک کردم. همه رو. حافظه نداشتم. به خودم گفتم هربار خواستم چیزی رو گوش کنم دانلود میکنم. خیلی بهتر از چیزی بود که فکرشو میکردم. کلی پلیلیست جدید که هر چند وقت یه بار پاک میشدن که جایی رو شلوغ نکنن. ولی حالا که نت نیست کلا چند تا آهنگی که آخر آخر دانلود کردم رو فقط دارم. یکیشون یه آهنگ بیکلامه که خیلی گوشش میدم. عجیبه. زوده. زودی شروع میشه، اوج میگیره، تند تند ملودیشو نشون میده، اندازه دوتا نت آروم میشه، دوبار همینو تکرار میکنه و تموم میشه. امروز داشتم فکر میکردم شبیه نوشتن منه. بال و پر نداره. جون نداره. ازش خوشم نمیآد ولی گوشش میدم. کار برای انجام دادن زیاده. میتونم برم بیرون، درس بخونم، پادکست گوش کنم، کتاب بخونم، فکر کنم، فکر کنم، فکر کنم. ولی به جای همه اینا ساعت دو و نیم نصف شب بعد از فکر کردن به آهنگ عجیب مسخره توی گوشیم مینویسم. نوشتنم اینجا تموم شد. برای ادامه باید فکر کنم. خیلی این چند وقت فکر کردم. نمیدونم 'این چند وقت' از کی شروع شده. هفته پیش؟ شیش ماه پیش؟ یازده ماه و بیست روز پیش؟ سه سال پیش؟ شیش سال پیش؟ نمیدانم. وقتی مینویسم خیلی فکر نمیکنم. فقط مینویسم. ولی احتمال میدم سازنده این آهنگه روش خیلی فکر کرده باشه. نمیخوام بنویسم. میخوام دوباره مثل امروز بیدار شم و درس بخونم و آهنگای تکراری گوش بدم و شب که جزوه تموم شد به خودم کتابتو جایزه بدم و توش ببینم جملههایی رو علامت زدی که انگار به زبون بی زبونی میخوای بگی دوستم نداری. بعد من اول احساس حماقت کنم بعد به خودم بگم نه نگار اصلا با تو نیست و چرا انقدر خودتو دست بالا میگیری و بعد بیشتر از قبل احساس حماقت کنم. چون احمقم. چون دوست دارم با من باشی و دوست دارم با من نباشی و بین این درگیری به خودم بگم اصلا الان زمان اینجور فکرا نیست. بعد انقدر احساس حماقت کنم و انقدر فکر کنم و انقدر همه چیز سخت و غمگین و قلمبه بشه که ساعت دوی نصف شب با اینکه مطمئنم برای کسی مهم نیست بیام درباره آهنگ مسخرهای که فکر میکنم شبیه نوشتههای منه بنویسم. آهنگه رو نگار فرستاد. من نه. یه نگار دیگه که دهم تا دوازدهم تو کلاسمون بود. یه نگار دیگه که نقاشی میکشه و گلدوزی میکنه و بافتنی میبافه و کتاب میخونه و خودم تاحالا کلی کتاب دادم بهش بخونه. یه نگار دیگه که قبل از اینکه اتوبوس چپ کنه بغلش کردم و گفتم اتفاقی نمیافته. یه دروغ دیگه. مثل وقتی به آتوسا گفتم نگران نباش مریم احتمالا گیر کرده دارن درش میارن. مثل 'این چند وقت' که همش به خودم میگم قرار نیست بمیری. گفتم اتفاقی نمیافته چون دوست داشتم نیوفته. اگه اتفاقی نمیافتاد آخر سال از کل عکس و فیلمای سه سال دبیرستان یه ادیت نمیزدم که اون یکی نگار یه آهنگ کوتاه بفرسته بذارم روش و من دانلودش کنم و با اینکه دیدم روی ادیت خوب نمیشه نگهش دارم که الان گوشش بدم و فکر کنم شبیه نوشتههای منه. الانم دوست دارم اتفاقی نیوفته ولی دیگه نمیدونم چی بگم. فقط فکر میکنم. توی سرم دوتا صدا میاد. فکر نیستن چون 'این چند وقت' تنها کاری که انجام میدم فکر کردنه و میتونم فرقشو تشخیص بدم. این دوتا صدا هم از وقتی یادمه هستن. صدای بم و عصبانی یه خانم و صدای زیر و خسته یه آقا که باهم دعوا میکنن. مثل ملکه و دلقکش. زبونشون هم بلد نیستم. نمیدونم قبلا چه مواقعی صداشون میاومد ولی فکر کنم الان به خاطر خستگیه. چون ساعت سه شده و یک ساعته دارم جای فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن و غصه خوردن، فکر میکنم و مینویسم فکر میکنم و غصه میخورم. احتمالا فکرام تمام شدن و مغزم به صدای اضافی نیاز داره. صدای اضافی مثل اون آهنگ مسخره کوتاه. مثل هرچی مینویسم. مثل الان. اضافی، غیرضروری و بی نتیجه.
-آهنگ
-
پست اول از سری پستهای دکترم گفته اگه نمیای تراپی حداقل احساساتتو بنویس خودت ببینی مشکلت چیه.