نوت معرفی | گوشِ شنوایِ آقایِ ماهی | داستان های lefv غنچه شوید
𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌
𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌
The angel who fell from heaven
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۰۹ ق.ظ
  • ۱۶۷ : views
  • ۷ : Likes
  • ۴ : Comments

مثل اینکه خیلی می‌ترسم

قارچ خریدم. توی نقیض گفتم یه چیزی خریدم که عمرا حدس بزنید چیه. داشتم طعنه می‌زدم چون وقتی درباره چیزی ذوق می‌کنم هشتاد و پنج درصد احتمال داره ربطی به قارچ داشته باشه. این سری ولی واقعا قارچ خریدم. یک چیز قارچی نه. قارچ واقعی. قارچی که آبش می‌دم قارچ در میاد می‌کَنم می‌پزم می‌خورم بعد دوباره آبش می‌دم قارچ در میاد. همه می‌گفتن بعد چند هفته که دیگه داشتن ناامید می‌شدن قارچشون کم کم در اومده ولی من از همین الان می‌بینم که یه اتفاقایی داره می‌افته. شاید چون می‌دونم قارچا چجوری کار می‌کنن. شایدم چون بیشتر از چیزی که باید بهش آب می‌دم. قراره روزی سه پیس بهش آب بدم. من یه بار صبح سه پیس بهش می‌زنم و یه بار نصف شب وقتایی که خوابم نمی‌بره. فکر کردم و به خودم گفتم اگه کسی پرسید می‌گم اینجا کویره، شوفاژ روشنه، باید زیاد آبش بدم مرطوب بمونه. ولی دفعه اولی که از خودم پرسیدم چرا بیشتر بهش آب می‌دم جوابم این نبود. دوست داشتم زودتر قارچمو ببینم چون می‌ترسیدم بمیرم. نمی‌دونم اونقدری که فکرشو می‌کنم زیاد این جمله رو گفتم یا چون هر ثانیه توی مغزم پلی می‌شه بهش حس خوبی ندارم. ولی همینه. خیلی وقته همینه. وقتی ازم می‌پرسیدن برنامت برای تابستون بعد کنکور چیه من می‌گفتم هیچی چون برنامه ای نداشتم. انقدر نگران زنده بودنم بودم که برنامه‌ای برای زندگی نداشتم. ندارم. می‌ترسیدم برنامه بریزم و بهش نرسم. می‌ترسیدم مگنسو شروع کنم و به تهش نرسم. کتابامو تند تند و پشت سرهم می‌خوندم چون می‌ترسیدم به تموم شدنشون نرسم. می‌ترسیدم قول بدم هفته دیگه میام و به هفته دیگه نرسم. می‌ترسیدم بسته پستی سفارش بدم و به روز اومدنش نرسم. می‌ترسم حالا که قارچم اومده به ثمر دادنش نرسم. هزار و یک شب بیدار موندم و سعی کردم با نفس کشیدن قلب دیوانم رو آروم کنم و به خودم گفتم حتی اگه قرار نباشه امشب طوریم بشه اینجوری که می‌ترسم قطعا به صبح نمی‌رسم. و در کنار اینا شرایط فقط بدتر می‌شد. باورم نمی‌شه هنوز یک سال نشده. من یک زمانی شروع کردم به ترسیدن و قاعدتا یک زمانی باید خوب می‌شدم. درسته هنوز زوده ولی حداقل یک زمانی باید بهتر می‌شدم. من ترسیدم و تا خواستم بعد از کنکور و امتحانا بهتر بشم جنگ شد و بیشتر ترسیدم. بعد خواستم بهتر بشم ولی تو رفتی زندان و برای من ابلاغیه دادگاه اومد که برم ببینم چطور یکی از زیر بی‌مسئولیتی‌ای که باعث مرگ اینهمه آدم شده در می‌ره و بیشتر ترسیدم. بعد خواستم بهتر بشم ولی الان اوضاع اینجوریه و من بازم بیشتر ترسیدم. یه جایی اون وسطا توی دانشگاه فهمیدم دیگه نمی‌تونم درست با کسی دوست بشم چون تضمینی نیست یهو به هر دلیلی نرن بیوفتن بمیرن و اونجا از خودم هم ترسیدم. از موجود ترسوی بیچاره‌ای که دارم بهش تبدیل می‌شم ترسیدم. از چیزی که دکتر بین حرفا و گریه‌هام دید و گفت باید منظم بیای بهت دارو بدم تا بره و من به خاطر کنکور و امتحانا ولش کردم به امون خدا ترسیدم. چون حس می‌کنم که داره جاگیر می‌شه. وقتی هنوز موقع خوشحالی یهو می‌ترسم و بعد از دست خودم عصبانی می‌شم و بعد غصه می‌خورم، متوجه می‌شم که به این زودیا قرار نیست از جاش بلند شه. می‌فهمم که حتی اگه الان بره، ردش می‌مونه. نه که سایه‌ش روی دیوار مغزم بمونه و بعدا که پولم رسید بتونم رنگ بخرم رنگش کنم. اینجوری نه. ردش مثل رد داغ روی گوشت تنم می‌مونه. هرچقدرم پول جمع کنم نمی‌تونم عوضش کنم. هرکی نزدیکم بشه می‌تونه ببینتش. این بیشتر از همه چی منو می‌ترسونه. من عادت ندارم این چیزا رو به بقیه نشون بدم. اینا برای منن. تا الان هیچ‌کس نمی‌فهمید. الان وقتی بقیه می‌پرسن هفته دیگه هستی؟ و من لبخندم کج و زوری می‌شه و با من من تلاش می‌کنم یه جوری جواب بدم که عجیب نباشه، می‌فهمم که متوجهش می‌شن. با هربار 'حالا ببینیم اصلا به اونجا می‌رسیم یا نه' علامت سوال توی چهره‌شون رو می‌بینم. می‌پرسن چرا نرسیم؟ چرا نباید برسیم؟ مگه چه اتفاقی قراره بیوفته؟ منم نمی‌دونم چرا نرسیم. نمی‌دونم از بین هزار تا اتفاقی که توی ذهنم ردیف می‌شن کدوم عقلانی‌تره. قبلا برام سوال نمی‌شد. ولی الان می‌دونم احتمالش هست نرسیم. احتمالش هست اتفاقی بیوفته. احتمال خیلی چیز جالب قدرتمندیه. بنده به شخصه حالم از احتمال بهم می‌خوره. متغیرهاش خیلی زیادن. تعداد چیزایی که روشون کنترل ندارم انقدر زیادن که با اینهمه تلاش برای بیشتر نشدنشون انگار اونا دارن منو کنترل می‌کنن. ولی جالبه. منم اگه از بالا خودمو نگاه می‌کردم برام جالب بود. انقدر ترسیدنم برای خودم سرگرم کننده بود که دلم می‌خواست همش بلای جدید سر خودم بیارم و ببینم این‌دفعه چجوری تلاش می‌کنم به روی خودم نیارم که مثل سگ ترسیدم. شایدم همینه. اگه همین باشه باید سعی کنم نترسم. ولی حتی اگه نترسم هم رد ترسم می‌مونه. اگه ردش بمونه فرقی نمی‌کنه. همه می‌بینن. اولش که پست رو شروع کردم گفتم چایی دارم، ریاضیا زیادن و حرف زدن حال می‌ده. الان دیگه حال نمی‌ده. یک ساعته دارم هرچی تو ذهنم هست رو فقط تایپ می‌کنم و به هیچ عنوان نتیجه گیری‌هام رو دوست ندارم. دارم خودمو ناراحت می‌کنم. فکرام شبیه گردباد شدن و سرم درد گرفته و دیگه دوست ندارم حرف بزنم. امیدوارم شما نترسید چون اینجوری که به نظر می‌رسه من یه تنه جای همه می‌ترسم.

-

پست دوم از سری پست‌های دکترم گفته اگه نمیای تراپی حداقل احساساتتو بنویس خودت ببینی مشکلت چیه.

۴ عدد کامنت برای این مطلب ثبت شده است
  • هلن پراسپرو
    همین الان داشتم turtles all the way down می‌خوندم. گفت: مسئله اینه که یکی رو از دست می‌دی، می‌فهمی در نهایت همه رو از دست خواهید داد.
    اون‌یکی گفت: و اینو بفهمی دیگه هرگز نمی‌تونی فراموشش کنی.


    "موجود ترسوی بیچاره" به نظرم یه جای کار این ترکیب وصفی اشکال داره ولی نمی‌تونم دقیقا دستم رو بذارم روش و بگم چی. فکر کنم اینکه... ترس باعث نمی‌شه بیچاره باشی. نمی‌دونم چطور بازش کنم ولی یه کم بهش فکر کن. تو باهوشی، خودت متوجه میشی. ترس باعث میشه قارچ‌هات زودتر خوشگل و بزرگ بشن و کتاب‌هات خونده بشن و آره، گاهی درد داره و عضلاتت کش میاد و کوفته میشه از شدت باری که روشون گذاشتی از ترس اینکه شاید به قطار نرسی. ولی این هیچ‌جوره بیچارگی نیست. تو کتم نمیره که باشه‌.

    منم دوست دارم زودتر قارچت رو ببینم.
  • Marcis March
    من یکم گریه کردم بعد رفتم نوشتمش روی کاغذ و چسبوندمش جایی که هر روز ببینمش. خیلی مچکرم. خیلی نیازش داشتم.
    در نگاه اول درسته. ولی من نمی‌دونم آب دادن زیاد به قارچ کاری می‌کنه که زودتر در بیاد یا در نیومده خراب بشه. روزایی که از ندیدنش می‌ترسم بهش دوبار آب می‌دم و روزایی که از خراب شدنش می‌ترسم یه بار. برای همین می‌گم  دیگه کنترلی روی خودم ندارم.
    نشونتون میدم:›
  • آرتمیس ☆
    سلام نگار دوستت دارم‌.
  • Marcis March
    منم همینطور. بیا تا اتفاقی نیوفتاده زودی ازدواج کنیم.
  • هلن پراسپرو
    :*
    <3

    "روزایی که از ندیدنش می‌ترسم بهش دوبار آب می‌دم و روزایی که از خراب شدنش می‌ترسم یه بار."
    عجب استعاره قوی‌ای شد. می‌تونم تا ابد بهش فکر کنم. چون واقعا... همینجوریه؟ تعادل خیلی ظریف بین "این رو می‌خوام" و "نباید این رو زیادی محکم بگیرم وگرنه می‌شکنه" و واقعا ترسناکه. اگه آدم نترسه عجیبه.

    آخجون:*) 

    پ.ن: هم با آرتی موافقم، هم با جوابت به آرتی.
  • Marcis March
    دقیقا همینه ولی نمی‌دونم بقیه انگاری نمی‌ترسن و عجیب نیست. خودمم دو سال پیش نمی‌ترسیدم و عجیب نبود. اتفاقا کسایی عجیب بودن که می‌ترسیدن.
    هه هه
  • mitsuri ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
    منی که داشتم چون میدادم بفهمم نقیض مال کدوم بیانیه. توروخداااامثخیحثخبجقخیح *جیغغ
    و چقدرم ذهنم درگیر بود که چی بوده =))) منم قارچ واقعی می‌خوام.
    وای. TT
  • Marcis March
    ببخشید وای. اینجا یه چند باری گفتم دیلیم نقیض دیگه این دفعه یادم رفت.
    خریداری کنید. در سه رنگ سفید و صورتی و طوسی ارائه میشن ولی نت ندارم پیجشونو بدم بهتون.
    :›
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی