نوت معرفی | گوشِ شنوایِ آقایِ ماهی | داستان های lefv غنچه شوید
𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌
𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌
The angel who fell from heaven
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - دوشنبه, ۷ شهریور ۱۴۰۱، ۰۷:۳۰ ب.ظ
  • ۱۸۶ : views
  • ۱۳ : Likes
  • ۱۰ : Comments
  • : Categories

زردآبی

 

آبی پسری بود با چشم هایی به رنگ دریا، همسایه‌ی سمت چپ خانه‌ی زرد، دختری با چشمانی به رنگ خورشید. هر روز صبح زرد از خانه‌ی سمت راست می‌آمد، رد می‌شد، لبخند می‌زد. دل آبی، آب می‌شد، ذوب می‌شد، پایین می‌ریخت، ذره ذره درونِ تهی و خالیِ آبی را پر می‌کرد. روز بعد زرد می‌آمد، لبخند می‌زد، دل های آب شده را با خودش می‌برد، درون چاله ای می‌ریخت، می‌خواست بگوید دوستشان دارد؛ نمی‌توانست. هم دل های آب شده را دوست داشت، هم آب نشده هارا، هم صاحبشان، می‌خواست از ته قلبش بگوید دوستشان دارد، اما نمی‌توانست. می‌نشست کنار چاله ای که از دل های آب شده پر شده بود، گریه می‌کرد. می‌دید گریه هایش سرازیر شدند، آنها را جمع می‌کرد، درون چاله ای دیگر می‌ریخت، باز گریه می‌کرد، اشک هایش که تمام می‌شد، می‌رفت. هیچ وقت برنمی‌گشت، دو بار از جلوی خانه‌ی آبی رد نمی‌شد. صبر می‌کرد صبح که می‌شد دوباره از خانه‌ی سمت راست می‌آمد، رد می‌شد، لبخند می‌زد. دل آبی را آب می‌کرد، می‌برد، گریه می‌کرد، بر نمی‌گشت.

سالها می‌گذشت و جریان همین بود. زردِ کوچک آبیِ کوچک، زردِ جوان آبیِ جوان، زردِ میانسال آبیِ میانسال، فقط لبخند می‌زدند و دل می‌بردند و نمی‌آوردند. همه فکر می‌کردند بین خانه ها در هست، دیوار بود. می‌گفتند بین زرد و آبی حرف هست، شعار بود. پچ پچ می‌کردند که بین دستانشان لمس هست، بین چشمانشان دل بود. زرد می‌خواست کاری بکند، می‌خواست در دفاع از عزیزش چیزی بگوید، می‌خواست بگوید دوستش دارم، هم خودش را هم دلش را هم چشمانش را، نمی‌توانست. می‌ترسید. می‌ترسید آبی بشنود و غصه بخورد، بشنود و عصبانی بشود، بشنود و دیگر به او دل ندهد. می‌خواست خودش زودتر بگوید، می‌خواست خیلی زودتر بگوید، حتی زمانی که آبی هنوز دل نمی‌داد هم می‌خواست بگوید، نمیتوانست. دلش خوش بود به لبخند زدن ها و دل بردن ها و نیاوردن ها. 

اما خبر نداشت، زرد نمی‌دانست حتی اگر هم بتواند حرفی بزند آبی نمی‌شنود، حتی اگر بقیه هم چیزی به او بگویند نمی‌فهمد. آبی معنای هیچ حالتی جز لبخند را نمی‌داند، زرد هم کاری جز لبخند زدن بلد نیست. هردو ناقص بودند و فقط همین را می‌دانستند. چیز های بیشتری برای فهمیدن بود، نمیخواستند. به خیالشان لبخند زدن ها و دل بردن ها و نیاوردن ها کافی بود، اما نبود. چون روزی دل های آبی همگی آب شدند، آبی ضعیف شده بود، بدون دل نمیتوانست، زرد دل هایش را پس نیاورده بود. روز بعد آبی نبود. زرد منتظر ماند، نگاه کرد، لبخند زد، آبی نیامد. زرد فهمید، غصه خورد، گریه کرد، اما این بار بعد از تمام شدن اشک هایش نرفت، صبر کرد تا دلش آب شد و از چشمانش بیرون آمد، قلبش شکسته بود. تکه های شکسته‌ی قلبش و آب شده های دلش را جمع کرد، پرت کرد بالا. دل های آب شده‌ی آبی را جمع کرد، پاشید روی زمین. برای اولین بار برگشت، خانه‌ی آبی ساکت بود، زرد هم اگر میخواست حرفی بزند نمیتوانست، تنها آبی را بغل کرد و روز بعد زرد هم نبود. 

اشک های زرد و دل های آب شده‌ی آبی غمگین شدند، بزرگ شدند، سنگین شدند، آدم ها به یکی گفتند دریا، به یکی خورشید. حالا سالها گذشته اما هنوز خورشید هر روز صبح از خانه‌ی سمت راست می‌آید، به دریا نگاه می‌کند، قطره قطره دل دریا را بخار می‌کند، دل می‌برد، می‌خواهد در گوش ابرها بخواند دریا را دوست دارد، نمی‌تواند. غروب می‌کند. ابرها غصه می‌خورند. غصه راه گلویشان را می‌بندد، گریه می‌کنند که غصه ها آب بشوند. غافل از اینکه غصه های آب شده به دریا باز می‌گردند. دریا بدون شنیدن چیزی غمگین می‌شود، آبی می‌شود، سنگین می‌شود. اما بازهم منتظر فرداست که خورشید بی صدا طلوع کند، لبخند بزند، دل ببرد، بر نگرداند.

 

-------------------

 

-قرار بود تعادل ایجاد کنم و صبر کنم کم کم پست بذارم ولی دیشب تا نزدیکای سه نشستم پاش و امروز شیش بیدار شدم. از اونجایی که یه ساعت توی هواپیما بودیم کلی خسته بودم کلی خسته ترم شدم. نمیتونستم نگهش دارم و پاکش نکنم.

-شما خیلی ادبی مینویسین یه جوریتون نمیشه؟

-ایده‌ی اولیه یه دختر به اسم دریا بود که کل چشماش آبی بود. (سفیدی نداشت اصلا) بعد این گریه میکرد گریه هاش میشدن دریا. ولی تهش شد این. شاید اونو تو یه پست جدا نوشتم.

-نمیدونم باید بذارمش بین داستانا یا افسانه ها..

-لطفا زرد و آبی رو دوست داشته باشین. من میدونم قرمز و آبی یا آتیش و آب یا خورشید و ماه داستانای خیلی قشنگ تر و بهتری میسازن. ولی همینجوری برای من عزیزن.

۱۰ عدد کامنت برای این مطلب ثبت شده است
  • زری ...

    خدایااا

    از این ایده های جاذاااب و کیووووت  :""""

  • Marcis March
    ای بابا خوبی از خودتونه چشماتون قشنگ میبینه.
    ⁦(人 •͈ᴗ•͈)⁩
  • 🎼  کالیستا

    این واقعا زیبا بود. خیلی زیبا خیلی. خیلی خیلی خیلییییی

  • Marcis March
    مرسی که اینهمه حس خوب میدین.. قلبم برای شما.
  • 🎼  کالیستا

    پیوند*

  • Marcis March
    وااای نگووو. گریهههه⁦(个_个)⁩
  • شهرزاد nj

    یک عدد دهان بازمانده از حیرتِ قشنگی این داستان. ولی افسانه بشه هم عالیه :''))))) حتی اگه یه افسانه ی واقعی هم باشه خیلیییییی عالیه^-^

  • Marcis March
    ای وای. قشنگی از خودتونه. رواله ولی واقعی بودنش دیگه دست من نیست شما برای بقیه تعریف کنین گوش به گوش بچرخه.
  • H

    ایولللل

    آب و هوا بهت ساخته هاااا😁😁

    نه نه من همبن ترکیبو بسی دوست می‌داشتم همین خوبه به قدر کافی👌🏻👌🏻

  • Marcis March
    تعظیم رو به جمعیت*
    تنها دلیلش همین میتونه باشه.
    خوبههه خوبه
  • (•𝑨!𝒂•)~ 𝐼𝑡𝑠

    چقد‌ قشنگ بود...

    دل های آبی، اشک های زرد🥲

    ترکیب هر دو رنگی به مناسبت خودش قشنگ میشه. الانم تو با این تعریفت، ترکیب این دوتا رو قشنگ تر کردی

    ولی چقدر این داستانا خوبم که نهایتش هر دو یه چیزی از دنیای واقعی میشنTT

    ب نظر من تو افسانه ها بذارش

  • Marcis March
    مرسیییی*-*
    آی این تیکه رو خیلی دوست دارم..
    قشنگ میبینی ممنانم دوباره⁦( ◜‿◝ )♡⁩
    خودمم خیلی دوسشون دارم کلا یه مدل دیگه ان.
    گذاشتمش تنکووو
  • ~~ Rosa

    عالی بود 

    میشه پیوندش کنم ؟

  • Marcis March
    مررسییی(^^)
    چرا نشه اگه میخوای حتما.
  • ~~ Rosa

    گود 

  • Marcis March
    بغل*
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌

    وای ... چطور میتونی انقدر خوب و قشنگ و خلاق بنویسی؟ مشکسکضکضکضکصک زیادی خوب بووود

  • Marcis March
    ای بابا خجالت کشیدممم توهم خیلی قشنگ مینویسی⁦⊂((・▽・))⊃⁩
    قلب برایت.
  • جولیا

    خیلی حس اوکی و قشنگی بهم داد عاشق داستانش شدم لطفا بازم از این داستانی کیوت بزار لذت بردم ممنون 🥺

  • Marcis March
    سعی میکنممم. خواهش میشه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی