- پست شده در - دوشنبه, ۱۸ مرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۴۵ ب.ظ
- ۳۸۷ : views
- : Likes
- ۶ : Comments
- : Categories
𝔖𝔱𝔬𝔫𝔢 𝔑𝔲𝔫𝔰
یادم هست؛ دقیق و کامل.
بعضی عادت ها را نمی شود ترک کرد. هرچقدر هم دور شوی از چیزی که بودی..
مخشص بود کجا باید بایستم، درست کنار جولیا، با عجله اما دقیق ردای مشکی رنگم را تکاندم و سوی صف راه افتادم. وقتی رسیدم به هم لبخند زدیم، چشمانم را برای آرزوی موفقیت روی هم فشردم و کلمات را تکرار کردم.
"آرامش خوشی را به همراه دارد، هیچ نگاهی روی تو نیست، صدای قدم های پشت سرت توهم است، اگر از ته دل بخواهی حتما انتخاب می شوی، همیشه برایت بهترین را می خواهیم."
دست هایم را کنار هم قرار دادم و قدم به قدم با بقیه صف به سکو رسیدیم. می خواستم جولیا را نگاه کنم ولی نباید به وسوسه ها اجازه ورود بدهم پس نگاهم را روی دستانم محکم کردم و منتظر شدم. انتظار همیشه در خفا برایم کشنده بوده اما جرئت بیان کردنش را نداشتم. همیشه آموخته بودم که انتظار برادر ایمان است و هرروز تکرارش کرده بودم تا بدون لرزش حرف هارا ادا کنم. حالا چند سال بود که منتظر این لحظه بودم و عذابش صد برابر بیشتر شده بود. عرق کرده بودم و پاهایم میل دویدن داشتند، تا جایی که هیچ از دیوار های بیرونی اینجا را نبینم.
"هیچ نگاهی روی تو نیست، صدای قدم های پشت سرت توهم است"
اما اینگونه که می گفتند نبود، اصلا نبود. از نگاه ها می شد چشم هارا دید و صداها همچو زمزمه های هرشب پدر واقعی بودند. همه با تمام وجود می خواستیم قبول شویم. نه به خاطر مسیر -مثلا- سرسبزی که پیش رو داشتیم بلکه فقط بخاطر ترس از اتفاقات بعد قبول نشدن؛ گم شدن ها و پیدا نشدن ها. هرگز هارا مرور کردم، قانون هارا هم اما صدا ها بیشتر شد. درون جمجمه ام انگار خالی شده باشد صداهارا چندین برابر می کرد، چشم هارا هم. و در آخر اتفاق افتاد.
نباید این چنین کامل یادم باشد ولی هست. اول سوزشی بود نه وحشتناک تر از سوزش شکسته های کنونی قلبم اما در نوع خود وحشتناک بود و دردناک. باعث شد دستانم جدا شوند از هم، نگاهم به بالا کشیده شود و نیزه ای به پهنای افق سینه ام را بشکافد. سنگ شدن را ذره ذره چشیدم. دهانم را برای فریاد گشودم و فهمیدم کسی را نمی بینم. گم شده بودم و این سریع تر از حس جامدات درون جسمم درون روحم پیچید. تنها لحظه ای غافل شده بودم و برای یک عمر جولیا را از دست دادم؛ جولیا کی فراموشم می کند؟ چقدر خودم را در دل بقیه جا کرده بودم؟ جز دختر عجیب پیانو نوازی بودم که تنها با نیمه راهبه شیطانی کلیسا دوست بود؟
چشمانم را بستم...
________________________________________
-ادامه داره