نوت معرفی | گوشِ شنوایِ آقایِ ماهی | داستان های lefv غنچه شوید
𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌
𝖘𝖕𝖗𝖎𝖓𝖌
The angel who fell from heaven
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - دوشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۰۹ ق.ظ
  • ۱۶۳ : views
  • ۷ : Likes
  • ۴ : Comments

مثل اینکه خیلی می‌ترسم

قارچ خریدم. توی نقیض گفتم یه چیزی خریدم که عمرا حدس بزنید چیه. داشتم طعنه می‌زدم چون وقتی درباره چیزی ذوق می‌کنم هشتاد و پنج درصد احتمال داره ربطی به قارچ داشته باشه. این سری ولی واقعا قارچ خریدم. یک چیز قارچی نه. قارچ واقعی. قارچی که آبش می‌دم قارچ در میاد می‌کَنم می‌پزم می‌خورم بعد دوباره آبش می‌دم قارچ در میاد. همه می‌گفتن بعد چند هفته که دیگه داشتن ناامید می‌شدن قارچشون کم کم در اومده ولی من از همین الان می‌بینم که یه اتفاقایی داره می‌افته. شاید چون می‌دونم قارچا چجوری کار می‌کنن. شایدم چون بیشتر از چیزی که باید بهش آب می‌دم. قراره روزی سه پیس بهش آب بدم. من یه بار صبح سه پیس بهش می‌زنم و یه بار نصف شب وقتایی که خوابم نمی‌بره. فکر کردم و به خودم گفتم اگه کسی پرسید می‌گم اینجا کویره، شوفاژ روشنه، باید زیاد آبش بدم مرطوب بمونه. ولی دفعه اولی که از خودم پرسیدم چرا بیشتر بهش آب می‌دم جوابم این نبود. دوست داشتم زودتر قارچمو ببینم چون می‌ترسیدم بمیرم. نمی‌دونم اونقدری که فکرشو می‌کنم زیاد این جمله رو گفتم یا چون هر ثانیه توی مغزم پلی می‌شه بهش حس خوبی ندارم. ولی همینه. خیلی وقته همینه. وقتی ازم می‌پرسیدن برنامت برای تابستون بعد کنکور چیه من می‌گفتم هیچی چون برنامه ای نداشتم. انقدر نگران زنده بودنم بودم که برنامه‌ای برای زندگی نداشتم. ندارم. می‌ترسیدم برنامه بریزم و بهش نرسم. می‌ترسیدم مگنسو شروع کنم و به تهش نرسم. کتابامو تند تند و پشت سرهم می‌خوندم چون می‌ترسیدم به تموم شدنشون نرسم. می‌ترسیدم قول بدم هفته دیگه میام و به هفته دیگه نرسم. می‌ترسیدم بسته پستی سفارش بدم و به روز اومدنش نرسم. می‌ترسم حالا که قارچم اومده به ثمر دادنش نرسم. هزار و یک شب بیدار موندم و سعی کردم با نفس کشیدن قلب دیوانم رو آروم کنم و به خودم گفتم حتی اگه قرار نباشه امشب طوریم بشه اینجوری که می‌ترسم قطعا به صبح نمی‌رسم. و در کنار اینا شرایط فقط بدتر می‌شد. باورم نمی‌شه هنوز یک سال نشده. من یک زمانی شروع کردم به ترسیدن و قاعدتا یک زمانی باید خوب می‌شدم. درسته هنوز زوده ولی حداقل یک زمانی باید بهتر می‌شدم. من ترسیدم و تا خواستم بعد از کنکور و امتحانا بهتر بشم جنگ شد و بیشتر ترسیدم. بعد خواستم بهتر بشم ولی تو رفتی زندان و برای من ابلاغیه دادگاه اومد که برم ببینم چطور یکی از زیر بی‌مسئولیتی‌ای که باعث مرگ اینهمه آدم شده در می‌ره و بیشتر ترسیدم. بعد خواستم بهتر بشم ولی الان اوضاع اینجوریه و من بازم بیشتر ترسیدم. یه جایی اون وسطا توی دانشگاه فهمیدم دیگه نمی‌تونم درست با کسی دوست بشم چون تضمینی نیست یهو به هر دلیلی نرن بیوفتن بمیرن و اونجا از خودم هم ترسیدم. از موجود ترسوی بیچاره‌ای که دارم بهش تبدیل می‌شم ترسیدم. از چیزی که دکتر بین حرفا و گریه‌هام دید و گفت باید منظم بیای بهت دارو بدم تا بره و من به خاطر کنکور و امتحانا ولش کردم به امون خدا ترسیدم. چون حس می‌کنم که داره جاگیر می‌شه. وقتی هنوز موقع خوشحالی یهو می‌ترسم و بعد از دست خودم عصبانی می‌شم و بعد غصه می‌خورم، متوجه می‌شم که به این زودیا قرار نیست از جاش بلند شه. می‌فهمم که حتی اگه الان بره، ردش می‌مونه. نه که سایه‌ش روی دیوار مغزم بمونه و بعدا که پولم رسید بتونم رنگ بخرم رنگش کنم. اینجوری نه. ردش مثل رد داغ روی گوشت تنم می‌مونه. هرچقدرم پول جمع کنم نمی‌تونم عوضش کنم. هرکی نزدیکم بشه می‌تونه ببینتش. این بیشتر از همه چی منو می‌ترسونه. من عادت ندارم این چیزا رو به بقیه نشون بدم. اینا برای منن. تا الان هیچ‌کس نمی‌فهمید. الان وقتی بقیه می‌پرسن هفته دیگه هستی؟ و من لبخندم کج و زوری می‌شه و با من من تلاش می‌کنم یه جوری جواب بدم که عجیب نباشه، می‌فهمم که متوجهش می‌شن. با هربار 'حالا ببینیم اصلا به اونجا می‌رسیم یا نه' علامت سوال توی چهره‌شون رو می‌بینم. می‌پرسن چرا نرسیم؟ چرا نباید برسیم؟ مگه چه اتفاقی قراره بیوفته؟ منم نمی‌دونم چرا نرسیم. نمی‌دونم از بین هزار تا اتفاقی که توی ذهنم ردیف می‌شن کدوم عقلانی‌تره. قبلا برام سوال نمی‌شد. ولی الان می‌دونم احتمالش هست نرسیم. احتمالش هست اتفاقی بیوفته. احتمال خیلی چیز جالب قدرتمندیه. بنده به شخصه حالم از احتمال بهم می‌خوره. متغیرهاش خیلی زیادن. تعداد چیزایی که روشون کنترل ندارم انقدر زیادن که با اینهمه تلاش برای بیشتر نشدنشون انگار اونا دارن منو کنترل می‌کنن. ولی جالبه. منم اگه از بالا خودمو نگاه می‌کردم برام جالب بود. انقدر ترسیدنم برای خودم سرگرم کننده بود که دلم می‌خواست همش بلای جدید سر خودم بیارم و ببینم این‌دفعه چجوری تلاش می‌کنم به روی خودم نیارم که مثل سگ ترسیدم. شایدم همینه. اگه همین باشه باید سعی کنم نترسم. ولی حتی اگه نترسم هم رد ترسم می‌مونه. اگه ردش بمونه فرقی نمی‌کنه. همه می‌بینن. اولش که پست رو شروع کردم گفتم چایی دارم، ریاضیا زیادن و حرف زدن حال می‌ده. الان دیگه حال نمی‌ده. یک ساعته دارم هرچی تو ذهنم هست رو فقط تایپ می‌کنم و به هیچ عنوان نتیجه گیری‌هام رو دوست ندارم. دارم خودمو ناراحت می‌کنم. فکرام شبیه گردباد شدن و سرم درد گرفته و دیگه دوست ندارم حرف بزنم. امیدوارم شما نترسید چون اینجوری که به نظر می‌رسه من یه تنه جای همه می‌ترسم.

-

پست دوم از سری پست‌های دکترم گفته اگه نمیای تراپی حداقل احساساتتو بنویس خودت ببینی مشکلت چیه.

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Marcis March
Marcis March
  • پست شده در - شنبه, ۲۸ دی ۱۴۰۴، ۰۳:۰۹ ق.ظ
  • ۱۷۶ : views
  • ۶ : Likes
  • ۱۱ : Comments

آهنگ بی‌کلام کوتاه.

آهنگامو چند سال پیش پاک کردم. همه رو. حافظه نداشتم. به خودم گفتم هربار خواستم چیزی رو گوش کنم دانلود می‌کنم. خیلی بهتر از چیزی بود که فکرشو می‌کردم. کلی پلی‌لیست جدید که هر چند وقت یه بار پاک می‌شدن که جایی رو شلوغ نکنن. ولی حالا که نت نیست کلا چند تا آهنگی که آخر آخر دانلود کردم رو فقط دارم. یکیشون یه آهنگ بی‌کلامه که خیلی گوشش می‌دم. عجیبه. زوده. زودی شروع می‌شه، اوج می‌گیره، تند تند ملودیشو نشون می‌ده، اندازه دوتا نت آروم می‌شه، دوبار همینو تکرار می‌کنه و تموم می‌شه. امروز داشتم فکر می‌کردم شبیه نوشتن منه. بال و پر نداره. جون نداره. ازش خوشم نمی‌آد ولی گوشش می‌دم. کار برای انجام دادن زیاده. می‌تونم برم بیرون، درس بخونم، پادکست گوش کنم، کتاب بخونم، فکر کنم، فکر کنم، فکر کنم. ولی به جای همه اینا ساعت دو و نیم نصف شب بعد از فکر کردن به آهنگ عجیب مسخره توی گوشیم می‌نویسم. نوشتنم اینجا تموم شد. برای ادامه باید فکر کنم. خیلی این چند وقت فکر کردم. نمی‌دونم 'این چند وقت' از کی شروع شده. هفته پیش؟ شیش ماه پیش؟ یازده ماه و بیست روز پیش؟ سه سال پیش؟ شیش سال پیش؟ نمی‌دانم. وقتی می‌نویسم خیلی فکر نمی‌کنم. فقط می‌نویسم. ولی احتمال می‌دم سازنده این آهنگه روش خیلی فکر کرده باشه. نمی‌خوام بنویسم. می‌خوام دوباره مثل امروز بیدار شم و درس بخونم و آهنگای تکراری گوش بدم و شب که جزوه تموم شد به خودم کتابتو جایزه بدم و توش ببینم جمله‌هایی رو علامت زدی که انگار به زبون بی زبونی می‌خوای بگی دوستم نداری. بعد من اول احساس حماقت کنم بعد به خودم بگم نه نگار اصلا با تو نیست و چرا انقدر خودتو دست بالا می‌گیری و بعد بیشتر از قبل احساس حماقت کنم. چون احمقم. چون دوست دارم با من باشی و دوست دارم با من نباشی و بین این درگیری به خودم بگم اصلا الان زمان اینجور فکرا نیست. بعد انقدر احساس حماقت کنم و انقدر فکر کنم و انقدر همه چیز سخت و غمگین و قلمبه بشه که ساعت دوی نصف شب با اینکه مطمئنم برای کسی مهم نیست بیام درباره آهنگ مسخره‌ای که فکر می‌کنم شبیه نوشته‌های منه بنویسم. آهنگه رو نگار فرستاد. من نه. یه نگار دیگه که دهم تا دوازدهم تو کلاسمون بود. یه نگار دیگه که نقاشی می‌کشه و گلدوزی می‌کنه و بافتنی می‌بافه و کتاب می‌خونه و خودم تاحالا کلی کتاب دادم بهش بخونه. یه نگار دیگه که قبل از اینکه اتوبوس چپ کنه بغلش کردم و گفتم اتفاقی نمی‌افته. یه دروغ دیگه. مثل وقتی به آتوسا گفتم نگران نباش مریم احتمالا گیر کرده دارن درش میارن. مثل 'این چند وقت' که همش به خودم می‌گم قرار نیست بمیری. گفتم اتفاقی نمی‌افته چون دوست داشتم نیوفته. اگه اتفاقی نمی‌افتاد آخر سال از کل عکس و فیلمای سه سال دبیرستان یه ادیت نمی‌زدم که اون یکی نگار یه آهنگ کوتاه بفرسته بذارم روش و من دانلودش کنم و با اینکه دیدم روی ادیت خوب نمی‌شه نگهش دارم که الان گوشش بدم و فکر کنم شبیه نوشته‌های منه. الانم دوست دارم اتفاقی نیوفته ولی دیگه نمی‌دونم چی بگم. فقط فکر می‌کنم. توی سرم دوتا صدا میاد. فکر نیستن چون 'این چند وقت' تنها کاری که انجام می‌دم فکر کردنه و می‌تونم فرقشو تشخیص بدم. این دوتا صدا هم از وقتی یادمه هستن. صدای بم و عصبانی یه خانم و صدای زیر و خسته یه آقا که باهم دعوا می‌کنن. مثل ملکه و دلقکش. زبونشون هم بلد نیستم. نمی‌دونم قبلا چه مواقعی صداشون می‌اومد ولی فکر کنم الان به خاطر خستگیه. چون ساعت سه شده و یک ساعته دارم جای فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن و غصه خوردن، فکر می‌کنم و می‌نویسم فکر می‌کنم و غصه می‌خورم. احتمالا فکرام تمام شدن و مغزم به صدای اضافی نیاز داره. صدای اضافی مثل اون آهنگ مسخره کوتاه. مثل هرچی می‌نویسم. مثل الان. اضافی، غیرضروری و بی نتیجه.

-آهنگ

-

پست اول از سری پست‌های دکترم گفته اگه نمیای تراپی حداقل احساساتتو بنویس خودت ببینی مشکلت چیه.