- پست شده در - سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۳۸ ب.ظ
- ۱۶۱ : views
- : Likes
- ۶ : Comments
چند ثانیه
خوشحالم که چند، صفت مبهمه. چون از عصر دارم فکر میکنم دقیقا چند وقت پیش یه ویدیو درباره our blues دیدم ولی یادم نمیاد. بهرحال. چند وقت پیش که معلوم نیست چقدره یه تیکه از our blues دیدم و خیلی جالب بود. با همون چند ثانیه دلم خواست کل سریالو ببینم. البته که بین حرف و عمل هزار هزار فاصله ست و زور دلم به گشادیم نچسبید و ندیدمش ولی برام جدید بود. افسردگی رو جالب نشون داده بود. اون حس گم شدگی توی زمان بعد از یه سکون لحظه ای رو دوست داشتم. درسته یادم نمیاد چند وقت پیش بود ولی یادمه هر نشونه ای از بیماری روانی در محتوا رو میبلعیدم. هنوزم میبعلم اما یکم گلوم زخمه. اینم اگه الان درست یادم باشه خوشگل نشون داد که خانومه صبح با شوهرش دعواش شد و رفت دستشویی و داشت خودشو یکم تو آینه نگاه میکرد بعد که شوهرش درو باز کرد دید عه یهو شب شده. عجیب بود چون من وقتی غمگین میشدم زمان برام کند میگذشت. نمیفهمیدم چه حسی داره. زمان معمولا موقع خوشحالی زود میگذشت چون مغزم از فکر خالی میشد. نمیدونستم چطور ممکنه غم مغز آدم رو انقدر خالی کنه که زمان زود بگذره.
الان اما فرق میکنه. نه جدیده نه عجیب. وقتی یکی از همون بیست تا آهنگ تکراری (که تو این چند روز انگار روی مغزم تتو کردم انقدر گوششون دادم) رو برای بار پنجم میزنم از اول، چون وسطش انقدر فکرام غلیظ شدن که دیگه واقعیت از پشتشون دیده نمیشه و نمیفهمم کجام و دارم چیکار میکنم، میفهمم از کجا داره شروع میشه. وقتی بعد از هربار ورق زدن دفترم باید دور و برم رو بگردم تا ببینم مداد و پاککنم کجان، میفهمم چه حسی داره. هر دفعه که دراز میکشم و برای چند ثانیه حتی فکر هم نمیکنم، میفهمم چجوری گذر زمان حس نمیشه.
ولی خب هنوز کمه. چند ثانیه ست. معمولا زود به خودم میام. یعنی فکر کنم هنوز اونقدری غصه ندارم که کلا مغزم رو خالی کنن. و این چیز خوبیه. مثلا میفهمم امتحانا آنلاین شدن و دوتاشون افتادن روز سالگرد شما و فقط برای 'چند' ثانیه نمیتونم هیچی حس کنم. بعدش مثل قبل همه احساساتم باهم بهم حمله میکنن. عصبانی میشم. ناراحت میشم. عصبانی میشم. ناامید میشم. عصبانی میشم. از شدت مسخرگی خندم میگیره. عصبانی میشم. تلاش میکنم بهش فکر نکنم. عصبانی میشم. سعی میکنم به کسی نگم. عصبانی میشم. و الان که سمت راست صورتم داره تیر میکشه کم کم احساس میکنم که بهتره عصبانیتم رو کنترل کنم. عصبانیتم هم برای یه موضوع نیست. اول عصبانیم که نمیتونم درست عزاداری کنم. بعد عصبانیم که این برهه از زندگیم اینجوری داره گه میخوره توش. بعد عصبانیم که مملکت انقدر بی سر و پاست. بعد عصبانیم چون عصبانیتم نمیذاره فیزیک بخونم. بعد دیگه انقدر عصبانیم که صرفا عصبانیم فقط برای اینکه عصبانی باشم.
بعضی وقتا میترسم هیچ وقت تموم نشه. هیچ وقت اجازه پیدا نکنم احساسای بدم رو تا وقتی آروم و پایدار بشن خالی کنم. دیگه وقتشو نداشته باشم. میترسم که دنیای بزرگسالی همین باشه. واقعا میترسم که از الان به بعد همش همین باشه. اتفاق پشت اتفاق بدون زمان واسه هضمشون. برای همین جای فیزیک به قارچم نگاه میکنم. به خودم قول چسبوندن کاغذ رنگی رنگی توی کتابمو میدم. مثل قبلا با صدای بلندِ بلند آهنگ گوش میدم. ولی متاسفانه هر چقدرم که تلاش کنم وسط آهنگ دوباره برای 'چند' ثانیه زمان میپیچه و تا یادم بیاد داشتم تظاهر میکردم اتفاقی نیوفتاده چند خط از لیریک آهنگ گم میشه.
-
پست سوم از سری پستهای دکترم گفته اگه نمیای تراپی حداقل احساساتتو بنویس خودت ببینی مشکلت چیه.